خبر دفاع مقدسمهمان ویژهدفتر یارانتصویر عشقبرگی از شقایقدر پرتوی رهبریدر مکتب روح اللهکلام نورکلام ماندگارمشهد الشهداءیاد ایامصفحه اول
   
 

 

دوشنبه ۱۵ شهريور
سایر عناوین خبری امروز

قتل دلخراش فرزند و عروس فرمانده جنگ‎های نامنظم دفاع مقدس

زندگينامه شهيد ابراهيم اميرعباسي در برنامه «باستاره‌ها»

يادواره سرداران شهيد همدان در دانشگاه بوعلي برگزار مي‌شود

برگزاري يادواره شهداي دانشجو شهرستان مهريز

انتشار كتاب‌هاي دفاع‌مقدس، نبايد در انحصار ناشران دولتي باشد

مجموعه شعر دفاع مقدس «پابرهنه تا ماه» فردا بررسي مي‌شود

کارگاه نمایشنامه نویسی دفاع مقدس در خرم آباد برگزار شد

سينماي دفاع مقدس، شناسنامه ملي سينماي ايران است

شهادت جانباز شيميايي ؛راميان

شهادت جانباز جنگ تحميلي در آمل

يادواره شهيد فهميده و شهداي دانش آموز شهرستان اراك برگزار شد

انتشار 113 عنوان كتاب انقلاب و دفاع‌مقدس در 2 ماه گذشته

مسابقه وبلاگ نویسی دفاع مقدس در کشور برگزار می شود

ساخت بزرگترين مجموعه تلويزيوني دفاع مقدس استان زنجان

درس آشنايي با دفاع مقدس در 5 دانشگاه دولتي كشور ارائه شده

ارسال شده در تاریخ : 1388/02/29 ساعت: 14:29

اشکتان را نبینم

گفت‌وگو با حجت‌الاسلام هاشمی به بهانه 24امین سالگرد شهادت شهيد سيدمجتبي هاشمي، فرمانده جنگ های نامنظم

آقای هاشمی! پدر بزرگوار شما نسبت به خیلی از فرماندهان شهید جنگ ما گمنام مانده‌اند. برای اینکه خواننده‌های ما آشنایی بیشتری با خانواده این شهید عزیز پیدا کنند مصاحبه را با چند سؤال درباره خودتان شروع می‌کنم، اینکه اهل کجا هستید و چند ساله بودید که پدرتان شهید شد؟‏

بسم‌الله الرحمن الرحیم. اصلیت ما تهرانی است. جد ما، آیت‌الله سیدمحمد هاشمی قندی، تاجر بزرگ قند ایران بود. ایشان الان چند مسجد دارند که یکی از آنها واقع در خیابان تختی است. بخشی از فیلم اخراجی‌های یک نیز در این مسجد ساخته شده است و الان جزو آثار میراث فرهنگی است. خودم هم 30 سال سن دارم و شش سال داشتم که پدرم شهید شد. پدرم در تاریخ 28 اردیبهشت سال 64 شهید شد. ما در مجموع هفت خواهر و برادر هستیم.

با توجه به اینکه در زمان شهادت پدرتان شش سال بیشتر نداشتید انتظار ندارم که به‌طور مستقیم و حضوری ایشان را شناخته باشید، لذا علی‌القاعده باید از شنیده‌ها و جست‌وجوهایتان درباره ایشان بپرسم و اینکه چطور پدرتان را شناختید؟‏

چهارم دبستان بودم که شروع به کار تبلیغاتی برای آقا سید کردم. به ظاهر 10 سالگي به این کارها نمی‌خورد ولیکن بنده خیلی عاشق ایشان بودم، به طوری که پول توجیبی‌هایم را به دور از چشم مادرم جمع می‌کردم تا بتوانم عکس‌های شهید هاشمی را با همان پول اندک چاپ کنم. یادم می‌آید یکی، دو بار به‌خاطر این کار از شدت گرسنگی حالم بد شد ولی هیچ وقت نمی‌گذاشتم مادرم متوجه شود. مادرم می‌دانست که من چقدر به شهید هاشمی علاقه دارم. همه فرزندان شهید هاشمی به ایشان علاقه دارند ولی فکر می‌کنم که دوست داشتن من نسبت به بقیه خواهرها و برادرها اندکی تفاوت داشت؛ تا الان هم همین‌طور است. در زنگ تفریح و ورزش مدرسه به نمازخانه می‌رفتم و شروع می‌کردم به نماز و قرآن خواندن برای آقا سید. فکر می‌کنم بالای 800 نگاتیو حلقه فیلم از ایشان را در آن زمان چاپ کردم. خب! این نشان‌دهنده علاقه زیاد من نسبت به ایشان بود. ‏

 

این عکس‌ها بیشتر متعلق به چه دورانی از زندگی شهید هاشمی اند؟

متعلق به سال‌های 59 تا 62. ‏

 

از گفته قبلی شما چنین برمی‌آید که در گام اول پدرتان را بیشتر از طریق همین عکس‌ها شناخته‌اید.‏

بله، من فکر می‌کردم یکی از بهترین راه‌های شناخت پدرم همین عکس‌ها باشد که شکار لحظه‌ها و مستند بودند. هر عکس برای من حاوی مطلبی بود و روح من را جلا می‌داد و باعث می‌شد پدر را بیشتر بشناسم. قبل از اینکه این عکس‌ها را چاپ کنم، یکسری عکس هم داخل آلبوم داشتیم که تعداد آنها هم زیاد بود. مادرم برای اینکه حداقل از انتشار این عکس‌ها توسط من جلوگیری کند، آنها را به یکی از دوستان شهید داد که الان ما نمی‌دانیم کجاست. از جنوب کشور گرفته تا شمال و از شرق تا غرب به دنبال این عکس‌ها رفتم ولی پیدایشان نکردم. آخر پدرم از تمام نقاط کشور عضو می‌گرفت، بویژه از بابلسر، لاهیجان و... یادم هست نمایندگان مردم شهرکرد در مجلس که از نیرو‌های شهید هاشمی هم بودند، دنبال عکس‌هایشان با این شهید می‌آمدند تا از آنها در انتخابات استفاده کنند ولی متأسفانه آنها نیز عکس‌ها را برنمی‌گرداندند. ‏

 

این عکس‌ها چه تصویری از پدرتان در ذهن شما ایجاد می‌کردند؟

این عکس‌ها برای من خیلی جذاب بود، بویژه عکس‌هایی که ایشان را در حال نماز نشان می‌داد. من در قنوت شهید هاشمی حالت خاصی می‌دیدم. فکر می‌کردم ایشان واقعاً در حال صحبت کردن با معبود است. ضمن اینکه پدرم در آن زمان تیپ منحصر به فردی داشت. اگر دوست داشتید راجع به این هم صحبت می‌کنیم که چرا ایشان به‌عنوان یک فرمانده چنین تیپی داشتند. پسر چه‌گوآرا دو سال پیش به ایران آمد، در بهشت زهرا (س) وقتی عکس‌های آقا سید را دید خیلی تعجب کرد و همین باعث شد تا 2هزار عکس شهید هاشمی را با خودش به کوبا ببرد.‏

 

درباره فعالیت‌های مبارزاتی ایشان در قبل از انقلاب برای ما توضیح دهید.

‏عمق فعالیت‌های انقلابی شهید هاشمی از سال 1342 شروع می‌شود. ایشان با شهید اندرزگو و گروه فدايیان اسلام همکاری و در واقعه 15 خرداد 42 هم شرکت داشت. شهید هاشمی در این مبارزات چند تا از خودروهای ارتشی را به آتش می‌کشد، همین موضوع باعث می‌شود تا ایشان مدتی به جنگل‌های شمال پناه ببرد چرا که حکومت می‌خواست وی را دستگیر کند. از طرفی ایشان عکس‌ها، نوارها و اعلامیه‌های حضرت امام (ره) را در استان تهران و استان‌های همجوار پخش می‌‌کردند. پدرم گروهی قریب به 40 نفر از لوطی‌‌های حزب‌اللهی تشکیل داده بود که شب‌ها روی دیوار علیه نظام ستمشاهی شعار می‌نوشتند. شعری هم می‌خواند به این مضمون که وقت، وقت خواب نیست. وقت، وقت انقلاب است، امام را تنها نگذاریم.

 

اشاره کردید به سابقه فعالیت ایشان در گروه فداییان اسلام. بیشتر برای ما توضیح دهید.

‏ایشان بسیار مخفیانه در این گروه فعالیت می‌کرد و شاید خیلی‌ها ندانند که ایشان عضو فدايیان اسلام بوده است.‏

 

با دیگر شخصیت‌های انقلابی همچون شهید بهشتی نیز ارتباط داشتند؟

‏پدرم بعد از انقلاب در حزب جمهوری‌اسلامی فعالیت داشت. آقا سید عاشق شهید بهشتی بود و سیمایشان هم به ایشان شباهت داشت. این‌قدر بگویم که اگر به آقا سید می‌گفتی بعد از حضرت امام (ره) به چه کسی علاقه داری، می‌گفت به شهید بهشتی .

 

دلیل این علاقه چه بود؟

فکر می‌کنم همان دلیلی است که باعث شد من وارد حوزه شوم. من به شهید بهشتی علاقه دارم. من به شوق سه نفر وارد حوزه شدم؛ یکی حضرت امام (ره)، یکی امام موسی صدر و دیگری شهید بهشتی. من از شهید هاشمی به کس دیگری رسیدم و این شخص کسی نیست جز شهید عزیز ما، شهید بهشتی که با پدرم نیز عکس دارند. اگر بخواهم بگویم سید شهدای ما در قبل و بعد از جنگ چه کسی بوده، می‌گویم شهید بهشتی و اگر بخواهم بگویم سید شهدای فرماندهان ما که بوده، باید بگویم شهید دکتر مصطفی چمران. البته ما بر حسب ظاهر می‌گوییم و من خدا را شاکرم که به واسطه عکس‌های پدرم، شهید چمران را نیز شناختم. منزل ما پر است از کتاب‌ها و عکس‌های ایشان.‏

 

عکس‌هایی که از شهید هاشمی دیده‌ام نشان می‌دهند ایشان از فرم بدنی مناسب و ورزشکاری برخوردار بوده‌اند. سبک چریکی مبارزات ایشان نیز بی‌ارتباط با این موضوع نبوده. زمینه این مهارت‌های چریکی کجا بوده است؟

پدرم قبل از انقلاب و در سن جوانی عضو گروه کلاه‌سبزها بود و آموزش‌های رزمی را نیز در آنجا دیده بود، ضمن اینکه ایشان با همه ورزش‌ها آشنا بودند. آقا سید باستانی‌کار بود، یک جفت میله باستانی داشت که داده بود درونش را با سرب پر کنند تا سنگین شود. خاطره‌ای در همین رابطه بگویم؛ روزی یکی از جاهلان به زورخانه می‌آید و شروع به کری خواندن با آقاسید می‌کند. مسابقه می‌گذارند ولی آن فرد حتی یک بار هم نمی‌تواند میله را بالا ببرد. این را از بابت تأیید حرف شما گفتم. قدرت بدنی ایشان خیلی بالا بود. ایشان وقتی به سربازی می‌رود فرماندهانش اصرار می‌کنند که عضو گروه ویژه شود.‏

 

آقای هاشمی! می‌خواهیم فعالیت‌های پدرتان پس از انقلاب و در پیوند با جنگ را بررسی کنیم. همان طور که اول مصاحبه گفتم ایشان نسبت به خیلی از فرماندهان شهیر جنگ ما گمنام مانده‌اند. شما این فرمانده جنگ تحمیلی را بیشتر به ما معرفی کنید .

ایشان عضو سپاه و ارتش نبودند تا برایش یادواره و همایش‌هاي زيادي برپا کنند. ما دو فرمانده جنگ‌های نامنظم در کشور داشتیم، یکی شهید چمران و دیگری شهید هاشمی. شهید چمران به واسطه حضورش در لبنان و سابقه انقلابی‌اش در خارج از کشور بیشتر به جامعه معرفی شد، ضمن اینکه ایشان نماینده امام (ره) و وزیر دفاع نیز بودند. همه اینها باعث شد، کسانی را داشته باشد که پس از شهادتش برایش کار کنند ولی آقا سیدمجتبی هاشمی نه در سپاه بود و نه در ارتش. شهید چمران بیشتر در غرب کشور بود و بعد به اهواز و جنوب کشور آمد ولی شهید هاشمی، فرمانده جنگ‌های نامنظم گروه فدائیان اسلام در خرمشهر و آبادان بود که بعدها نیز چندین‌بار به کمک شهید چمران شتافت. در حقیقت شهید هاشمی از نخستین پایه‌گذاران نیروهای مردمی در خرمشهر و آبادان بود که به نام فداییان اسلام معروف شد. فداییان اسلام یکهزار و 500 نیرو از سراسر کشور داشت.

 

‏ چرا شهید هاشمی شیوه مبارزات چریکی را انتخاب کرده بود؟

چه‌گوآرا یک کتاب دارد که در همین‌باره صحبت کرده؛ اینکه چرا با وجود ارتش باید جنگ‌های نامنظم نیز داشت؟ بعضی‌ها در اوایل جنگ می‌گفتند، جنگ‌های نامنظم معنا ندارد ولی بعداً به اشتباهشان اعتراف کردند.‌‌ ای کاش شهید چمران و شهید هاشمی بودند و دلایل خودشان را می‌گفتند. من فقط به یک نکته اشاره کنم، اینکه در اوایل جنگ ارتش و سپاه به درستی شکل نگرفته بودند و این موضوع، ضرورت مبارزات چریکی را ایجاب کرد.

 

آقای هاشمی! عکس بسیار معروفی از پدرتان وجود دارد که در قالب پوششی چریکی پشت به دریا ایستاده‌اند. جذابیت و صلابت بسیار زیادی از پدرتان در این عکس دیده می‌شود. در واقع بنده چند سال پیش از طریق همین تصویر با پدر شما آشنا شدم و راستش را بخواهید، شیفته نورانیت و جذابیت نهفته در آن شدم. درباره شناسنامه این عکس برای‌مان صحبت کنید.

شهید هاشمی به دعوت آقای حسین بشیر، قائم‌مقام لشکر 25 کربلا که از نیروهای پدرم نیز بوده به شمال کشور می‌رود. این عکس نیز در همان ایام و در ساحل دریای خزر گرفته شده است. خیلی از جوانان مانند شما با دیدن همین عکس شیفته شهید هاشمی شده‌اند.

 

‏اگر اشتباه نکنم این تصویر را روی یکی از دیوار نقاشی‌های اطراف میدان ارک نیز کشیده‌اند.

‏بله، در خیابان خیام، گلوبندک. در واقع خیلی‌ها به واسطه همین عکس واقع در خیابان خیام با پدر من آشنا شده‌اند. 12ساله بودم که یک آلبوم عکس از شهید هاشمی را به بنیاد شهید، خدمت آقای سیدمحمد جزیی بردم - جا دارد از این جانباز عزیز که برادر دو شهید هستند قدردانی کنم- آلبوم را به ایشان نشان دادم و گفتم خودتان انصاف بدهید که این عکس کشیدنی هست یا نه؟ همان لحظه سوار پیکان ایشان شدیم و رفتیم به گشتن دیوارها. بنده در خیابان وحدت اسلامی کنونی به دنیا آمده‌ام و دوست داشتم عکس در آن محل کشیده شود ولی در نهایت دیواری را در منطقه بازار تهران پیدا کردیم که جای بسیار خوبی بود. آقای گنجی ‌نامی بودند که عکس ایشان را کشیدند. من خیلی دوست داشتم ببینم مردمی که از کنار این عکس می‌گذرند چه می‌گویند. نگاه مردم در آغاز متعجبانه بود، می‌ایستادند و به این عکس نگاه می‌کردند. هر کسی به نوعی نجوایی با این عکس داشت. جالب اینجاست که وقتی در تاکسی از مردم می‌پرسم چقدر صاحب این عکس را می‌شناسید، می‌گویند 15 سالی است که کشیده شده و عکس بسیار جالبی است، فکر کنم لبنانی است. اغلب می‌گویند شهید هاشمی، ایرانی نیست!

 

‏به سوابق همکاری شهید چمران و شهید هاشمی اشاره داشتید، در عکس‌ها نیز این دو شخصیت زیاد کنار هم دیده می‌شوند.

ما وقتی درباره نقش مردم در جنگ صحبت می‌کنیم باید بگوییم که چه کسانی اینها را جمع‌آوری و سازماندهی می‌کردند. سردار کوثری در یادواره شهید هاشمی گفت، وقتی امام (ره)فرمان تشکیل ارتش 20 میلیونی را داد خیلی از بزرگان مملکت گفتند ما کلا چقدر هستیم که 20 میلیون هم رزمنده داشته باشیم. در این میان دو نفر سریع‌تر از بقیه به فرمان امام(ره) عمل کردند؛ یکی شهید چمران بود و دیگری شهید هاشمی. ایشان در شرایط اوایل جنگ که ارتش و سپاه خیلی سخت عضوگیری می‌کردند بسیاری از نیروهای مردمی را جمع‌آوری و سازماندهی کرد. ‏

 

نقش فداییان اسلام در مبارزات خرمشهر و آبادان چه بود؟

‏22 روز پس از شروع جنگ، شهید هاشمی در کنار مسجد جامع خرمشهر با آقای جوانفکر که الان مشاور مطبوعاتی آقای احمدی‌نژاد است، مصاحبه‌ای می‌کند و می‌گوید، 22 روز از جنگ گذشته و ما اینجا هستیم و رادیو ‏BBC‏ که خودش را رادیوی ممتاز می‌داند، می‌گوید خرمشهر سقوط کرده، در صورتی که این خبر، دروغ و کذب است، اهالی خرمشهر و آبادان هم فهمیده‌اند که این رادیو، رادیوی دروغگویی است. این در صورتی است که هنوز خرمشهر سقوط نکرده، لذا وقتی خرمشهر سقوط می‌کند شهید هاشمی در یک عملیات خودش را از خرمشهر به آبادان می‌کشاند، البته ایشان از همان ابتدا در دو جبهه می‌جنگید؛ یکی در خرمشهر و دیگری در آبادان. در وهله اول ایشان در مدرسه فداییان اسلام آبادان مستقر می‌شوند. بعد از آن ستادهای عملیاتی خودشان را در هتل کاروانسرای آبادان مستقر می‌کنند. افراد زیادی به این ستاد می‌آمدند، مثلاً حضرت آیت‌الله خامنه‌ای از آنجا بازدید کردند. شهید بهشتی، شهید رجایی، آقای رفسنجانی، آقای شمخانی، شهید فکوری و... نیز به آنجا آمده بودند.

 

‏خاطره‌ای هم از آن زمان وجود دارد؟

حضرت آیت الله خامنه‌ای که در آن وقت نماینده حضرت امام (ره) و امام جمعه تهران بودند آمده بودند خط فداییان اسلام. ایشان قدردانی می‌کنند و می‌گویند ما نام فداییان اسلام را بارها در جاهای مختلف گفته‌ایم و از شما تعریف کرده‌ایم ولی الان که اینجا آمده‌ایم، می‌بینیم شما خیلی پرنشاط‌تر و بهتر از آن چیزی که ما تعریف و تصور کرده‌ایم هستید.

 

‏تجهیزات این گروه چریکی از کجا تأمین می‌شد؟ ‏

شهید سیدمجتبی هاشمی تا آنجایی که می‌توانست از خودش خرج می‌کرد و از آنجایی که میان کسبه بازار تهران اعتبار داشت از آنها پول قرض می‌گرفت. خب، خیلی‌ها دوست داشتند این کار را بکنند ولی اعتبار شهید هاشمی را نداشتند. بعد از شهادتشان هم 10 میلیون بدهی داشتند که بخشی از آن را بخشیدند و بخش دیگر را خانواده به مرور پس داد. آقاسید خیلی هم طلب داشت ولی کسی نبود که بیاید و این طلب‌ها را پس بدهد. بعد از شهادتشان، با کیف‌های پر از پول به استقبال مادرم می‌آمدند و این نشان‌دهنده محبوبیت شهید هاشمی‌ نزد آنها بود ولی یادم هست که مادرم پایش را روی درگاه در می‌گذاشت و می‌گفت ما شهید نداده‌ایم که این پول‌ها را بگیریم، بروید و دیگر نیایید و این در صورتی بود که ما در وضعیت خیلی بدی بسر می‌بردیم.‏

 

چه تعداد اثر مکتوب درباره زندگی شهید هاشمی وجود دارد؟ ‏

یکسری عکس‌ها و نقاشی‌های شهید بود که آمدند منزل و بردند. ناگفته نماند که ایشان طراح ماهر قالی بودند. صدای بسیار رسا و زیبایی نیز داشتند و بچه‌ها از جبهه‌های مختلف می‌آمدند تا دعای کمیل ایشان را بشنوند.

 

اگر مایل باشید درباره خصوصیات فردی شهید هاشمی در زندگی شخصی‌شان صحبت کنیم. ‏

روزی پدر و مادرم در اوایل ازدواجشان در خیابان وحدت اسلامی در حال قدم زدن بوده‌اند و مادر آقا سید هم همراه آنها بوده که یکدفعه مادرم می‌بیند پدرم زانو به زمین می‌زنند و پای مادرشان را می‌بوسند. مادرم می‌گفت من هر چه به اطراف نگاه کردم کسی در خیابان نبود تا بتوان این حرکت آقا سید را به حساب تظاهر گذاشت. عادت این شهید بزرگوار بوده که همیشه زانو به زمین بزند تا پای مادرش را ببوسد. پدرم یک مغازه‌ تعاونی به نام وحدت اسلامی داشت و از این طریق به دانش‌آموزان نیازمند مدارس منطقه، پوشاک هدیه می‌داد یا زمانی که پیرمردی، مستمندی یا فقیری به ایشان مراجعه می‌کرد تا حداقل میوه‌های پلاسیده را به رایگان بگیرد، پدرم به شاگردش اشاره می‌کرد تا بهترین میوه‌ها را برای او کنار بگذارد و سپس آنها را با یک گاری به در خانه‌اش می‌فرستاد. به شاگرد می‌گفت، برو در منزلش و به هوای میوه گذاشتن ببین در و دیوارهای منزلش چگونه است؛ اگر تعمیر می‌خواهد آن را تعمیر کنیم. ایشان قبل از انقلاب هر جا هنگام نماز می‌شد شروع به اذان گفتن می‌کرد و در همان جا نماز می‌خواند. یک‌بار کنار مغازه، دستشان را به حالت دعا برداشته بودند که یک نفر از کنار ایشان رد می‌شود و فکر می‌کند پدرم مستمند است، مبلغ پولی کف دست آقاسید می‌گذارد و می‌رود! در آن سال‌ها برگزاری مراسم عروسی در تالار تازه مد شده بود و آقاسید معتقد به رفتن به چنین عروسی‌هایی نبود لذا اگر هم می‌رفت برای اینکه جو را عوض کند با صدای بسیار زیبایش شروع به اذان گفتن می‌کرده. اذان ایشان آنقدر زیبا بود که همه لذت می‌بردند و گوش می‌دادند.‏

 

تصور می‌کنید نسل سوم- چهارم بویژه نسل‌های بعد انقلاب چقدر پدر شما را بشناسند؟ فکر می‌کنید از ایشان به‌عنوان یک قهرمان یاد کنند یا یک الگو؟

من دوست دارم ایشان را به‌عنوان یک پهلوان بشناسند. من می‌گویم چرا جوان‌های ما باید سراغ آرنولد بروند، چرا در سالن‌های پرورش اندام، آمپول‌های آنچنانی به خودشان می‌زنند تا تنشان به اصطلاح باد کند یا می‌روند دنبال راکی‌ها و... ما کسی همچون شهید هاشمی را داریم که پسر چه‌گوارا آمده و 2هزار قطعه عکس از او را با خودش به یادگار برده. پسر چه‌گوارا نام شهید هاشمی را نمی‌دانست ولی با افتخار کنار عکس او ایستاد و عکس یادگاری گرفت. خب این نشان‌دهنده این است که چه رابطه‌های خوبی دارد برقرار می‌شود. شهید هاشمی نه‌تنها خوش‌تیپ بود بلکه باطن زیبایی نیز داشت و یک شیعه علوی جذاب بود، پس چرا نباید کار کنیم؟ ایشان یکصد نفر از نیروهای کمیته را سازماندهی می‌کنند و به صورت داوطلبانه به کمک نیروهای شهید بروجردی در کردستان می‌روند و نخستین گروه ضربت را در آنجا ایجاد می‌کنند. من عکس‌های‌ شهید هاشمی را بزرگ کرده‌ام و کنار مزارش گذاشته‌ام تا همه استفاده کنند. جالب اینجاست که حتی دختران دانشجو و غیردانشجو نیز زیاد بر سر مزار پدرم می‌آیند و کنار ایشان دعای توسل و نماز می‌خوانند. وقتی از آنها می‌پرسم از شهید هاشمی چه چیزی می‌دانید، می‌گویند دوست شهید چمران بوده. من وقتی این لحظات را می‌بینم به بابا می‌گویم حالا دیگر پسر و دخترهای زیادی داری، هم عروس و داماد داری، هم نوه و نتیجه. به شوخی به ایشان می‌گویم، ما دیگر در این وسط چه جایی داریم؟ ما که هستیم؟ این همه فرزندداری، خوشا به حالت! و خوشحالم که این اتفاق افتاده، چرا که سال‌ها آن قبر بدون زائر بود ولی الان آنقدر کار شده که این مزار را می‌شناسند و به طرف آن هجوم می‌آورند. چند وقت پیش حاج‌علی فضلی کنار عکس شهید هاشمی سلام نظامی داد و با آن عکس گرفت و این خیلی برای من ستودنی بود.

 

درباره ترور و شهادت ایشان برای ما صحبت کنید.

‏پدر من در سال 64 در تهران ترور شدند. نکته اینجاست که سال 64، سیل ترور شخصیت‌ها در کشور فروکش کرده بود و ما از فضای ترور دور شده بودیم که پدرم را شهید کردند. ایشان بارها هدف سوء قصد قرار گرفته بود ولی چون اسلحه داشت توانسته بود از خودش دفاع کند. همان‌طور که گفتم آقاسید چریک بود لذا شیوه دفاع از خود را بلد بود. در یکی از برنامه‌های ترور ایشان، جاکلیدی در خانه را با قیر پر کرده بودند تا پدرم پشت در معطل شود و بتوانند ایشان را شهید کنند. جوی کوچکی نزدیک خانه ما بود که پدرم از آن به‌عنوان سنگر استفاده می‌کردند، در این اتفاق نیز به داخل این جوی پریده و همه تروریست‌ها را با تیر زده بودند. یک بار نیز مادرم را به گروگان گرفته بودند که به واسطه ورزشکار بودنش توانسته بود تروریست‌ها را خلع سلاح کند یا مثلاً چندین‌بار خواستند منزل ما را بمبگذاری کنند ولی عملیاتشان لو رفت. در یکی دیگر از حوادث ترور پدرم، مادرم چادرش را جلوی آقاسید باز می‌کند تا تیر به ایشان نخورد، آنها نیز دلشان به رحم می‌آید و پشیمان می‌شوند و می‌روند. جا دارد از مادرم که واقعا در سختی‌ها و مشقت‌ها فداکارانه ایستادگی کرد - آقاسید، ماه‌ها به خانه نمی‌آمدند و مادرم از ما نگهداری می‌کرد - تشکر کنم.

 

به چه صورت ایشان را ترور کردند؟

شهادت ایشان این‌طور بود که ضاربان به آقاسید می‌گویند، از راه دور آمده‌ایم، کرکره تعاونی را بالا بکشید و از اجناستان به ما بدهید. ایشان هم که اسلحه همراهشان نبوده در را باز می‌کنند و ضاربان سریعاً به داخل تعاونی می‌ریزند و ایشان را با تیر می‌زنند. یک ساعت تمام مردم ماشین می‌آوردند تا آقاسید را به بیمارستان ببرند ولی به آنها اجازه داده نمی‌شد. می‌ترسیدند آقا سید دوباره به دست منافقین بیفتد. بعد از 2ساعت که ایشان را به بیمارستان بردند هنوز زنده بود؛ با وجود اینکه 2 گلوله به سر ایشان اصابت کرده بود و یکی- دو روزی هم آقاسید به خاطر پیشواز ماه مبارک رمضان روزه گرفته بود. یادم هست آقا سید برای افطارشان، فرشی در آشپزخانه انداخته بودند. روز ترور خواهر کوچکم مربایی را که سر سفره بود ریخت و مادرم ناراحت شد. خواهرم بعد از گریه کردن، ساکت شد. وقتی که آقا سید می‌خواستند بیرون بروند، خواهرم یقه پیراهنشان را گرفت و نمی‌گذاشت بیرون بروند. بالاخره هم کاری که تقدیر شده بود، انجام شد و ایشان به آرزوی خودشان رسیدند. یکی از دوستان شهید در همان ایام می‌گفت مطمئنم سید را از پشت زده‌اند چرا که سیمای آقاسید هم نورانی بود و هم جاذبه داشت لذا کسی جرأت نداشت به صورت ایشان اسلحه بکشد. در واقع چنین هم بود، پدرم را از پشت زده بودند.

 

‏خاطره‌ای از ایشان برای ما تعریف کنید.

‏آقا سید خیلی به پرنده علاقه داشتند. یک کاسکوی سخنگو داشتند که هر چه ایشان می‌گفتند را حفظ و تکرار می‌کرد. آقاسید شب‌ها به نماز می‌ایستادند و هر صبح که می‌خواستند از منزل خارج شوند غسل شهادت می‌کردند. دقیقاً همان لحظه که آقاسید برای نماز بلند می‌شدند، این حیوان طبق عادت شروع می‌کرد به اذان گفتن و تکرار الفاظ نماز. مادر تعریف می‌کند، وقتی آقاسید ترور می‌شوند و به شهادت می‌‌رسند، این حیوان خودش را به در و دیوار قفس می‌زده و دائماً تکرار می‌کرده مجتبی، مجتبی، مجتبی... تا اینکه آن را به یکی از آشنایان می‌دهند ولی چند روز بعد می‌میرد. ایشان با اینکه از زور بازوی بسیاری برخوردار بودند ولی هیچگاه زورگویی نمی‌کردند. همه افراد لات خیابان شاپور (وحدت اسلامي کنونی) به ایشان احترام می‌گذاشتند و هرگاه ایشان را می‌دیدند از روی احترام از کنار ایشان نمی‌گذشتند چراکه دوست نداشتند آقا سید آنها را با آن تیپ خاص و دکمه باز ببیند.

 

حرف آخر...

شهید سیدمجتبی هاشمی موجب فخر ماست. ایشان حافظ دعای کمیل بود. کسی بود که نخستین مسجد را در خط مقدم جبهه ساخت. ایشان وقتی در جبهه اسیر می‌گرفت اجازه نمی‌داد کسی به آن اسیر تعرض کند. اسیر را به حمام می‌برد و خودش او را ‌تر و تمیز می‌کرد، دوستانش دیده بودند که حتی زیر بغل اسیر عراقی را نیز خودش تراشیده بود و اگر مریض بودند به درمانگاهشان می‌برد. شما ببینید این اقدامات چه تحولی در اسرا ایجاد می‌کرد. برای اسرا شعری ساخته بود به این مضمون که اینجا اسلام حاکم است، ما شیعه هستیم و رهبرمان امام(ره) است، پس نترسید، شما اسیر نیستید، شما مثل خودمان هستید. با این اشعار آنها را روشن می‌کرد. شهید هاشمی کسی است که با منافقین صحبت می‌کرد تا راهنمایی‌شان کند و در جواب آنهایی که به این شیوه او انتقاد می‌کردند، می‌گفت اسلام دلیل دارد و ما صاحب دلیل و برهان هستیم، انقلاب ما اصیل، مستدل و با منطق است و در نهایت من مطمئنم روزی فیلم شهید هاشمی ساخته خواهد شد، همانطور که در حال حاضر مستند آن آماده پخش شده و قرار است در سالگرد شهادت ایشان[امروز] از تلویزیون پخش شود. تشکر می‌کنم از معاون آقای احمدی‌نژاد، آقای دهقان که خیلی کمک کردند، تشکر می‌کنم از آقای مکرمی، کارگردان بسیار محترمی که مستند این شهید را دلسوزانه کار کردند و با توجه به محدودیت زمانی - دو تا 35 دقیقه برای پخش مستند- تلاش زیادی برای تلخیص زیبای این مستند 4ساعته کردند. از معاون آقای دهقان جناب خامه‌یار تشکر می‌کنم که الان در خیابان خیام در حال کشیدن عکس شهید هاشمی هستند؛ نیمی از هزینه 30 میلیون تومانی آن را بنیاد تقبل کرده است و 15 میلیون تومان را نیز شهرداری می‌دهد.

 

منبع: وطن امروز

 

 
نسخه چاپی | این صفحه را برای دوست خود بفرستید
 

  نظرات کاربران

عسل يا بروانه

- خاطرات بسر اين شهيد خيلي شيرين است

نام:
ایمیل:
نظر:
کد امنیتی:

 
صفحه اول  
ورود خبرنگاران افتخاری  
خبرنگار افتخاری سبکبالان باشید  

آرشیو

گفت و گو

شاعري که جنگ را عاشقانه مي‌سُراید

نبرد كركوك به روايت فرمانده عمليات «نيروى قدس»

جنگ سيم ارتباطي امام با تك‌تك مسلمانان دنيا بود

شهید سید مجتبی هاشمی به روایت معصومه رامهرمزی

اشکتان را نبینم

دلم مي‌خواد كبوتر بام حسين بشم من

عمليات مرصاد به روايت سردار سليم‌آبادي

آرشیو

گزارش

بازخوانی رمان های دفاع مقدس

درباره کتاب دا؛گزارشی بی نظیر از دفاع

تاكتيك‌هاي رزمندگان اسلام در عمليات مرصاد و نقش هوانيروز ارتش

اعتراف جهان به جنايات صدام و پيروزي سياسي ايران

واكاوي جنگ،عمليات بيت‌المقدس دو

روز شمار هفته اول جنگ

گزارش كامل نخستين همايش نقش اطلاعات عمليات در دفاع‌مقدس

گزارشی از مركز فرهنگي دفاع مقدس كرمانشاه

لشکر 27 محمد رسول الله (ص)، نقش اساسی و عملکردها

شجاعت‌هاي زنان ايران دوست و دشمن را متحيّر كرد