|
به گزارش سبکبالان به نقل از ایسنا ، در ادامه مطلب وبلاگ"غروب شلمچه" به نشاني http://ghorobe.blogfa.com آمده است: در رفتن، شتابي عجيب داشتيد و در ماندن، اکراهي عميق. مطمئن بوديد راه، درست است، از جاده، از سفر، از... نميترسيديد.
«فهميده» بوديد آخر اين جاده، دل کندن از خاک، بلند شدن، اوج گرفتن و پرواز است.
شما در آتش جنگ، گلستان ميديديد؛ يقين ميديديد که اينگونه خليلوار به پيشواز رفتيد، اما... آتش براي شما گلستان شد، آتش در هرم عشق شما سوخت... شما از دهانه تاريخ زبانه کشيديد، فوران کرديد و بر سر دشمن آتش باريديد.
از دلبستگيها دل بريدن، از وابستگيها رها شدن خيلي سخت است! بايد پاي عشق بزرگي در ميان باشد. حتما بايد پاي عشق بزرگي در ميان باشد و شما يقينا اين عشق را فهميديد.
يقينا ميان دل شما و عشق او، سر و سرّي بود.
برگزيده عشق بوديد... که عشق انتخاب ميکند، عشق گلچين ميکند، عشق هر کس را سزاوار نميداند و شما، سزاوار بوديد که رفتيد؛ که رفتن را بهترين ماندن ديديد، که رفتن، هميشه به معناي «رفتن» نيست.
گاهي مرگ، جاودانهترين زيستن است! و شما، چه خوب، اين راز را فهميديد!
به راستي راز آن همه عشق چيست؟ دليل از جان گذشتن؟! جبهه با شما چه کرد؟! جنگ چه به روز دلتان آورد؟ جبهه شما را عاشق کرد يا شما جبهه را؟ جبهه نياز شما بود يا شما نياز جبهه؟ اصلا، مگر جبهه کجاست؟ اين واژه، اين چهار حرف ساده، چهقدر وسعت دارد؟ قلمرو جبهه تا کجاست؟ جبهه، عاشقپرور است، يا عاشقان جبهه ميسازند؟
چه رازي در اين کلمه نهان است که هنوز در خاطرههاي بسياري جريان دارد، در قلبهاي بسياري خانه دارد و هنوز نگاههاي بسياري را به دنبال ميکشد!
شايد جبهه، دروازه بهشت است!...
ولي از يک چيز مطمئنم! که جبهه شهيد نميسازد! جبهه، هميشه شهيد نميسازد! جبهه بايد پر از هواي شهادت باشد تا دل را هوايي کند...
جبهه بايد حريم خدا باشد تا جان را عاشق کند...
|