وقتی دیدیم الان است که عملیات شروع شود، خبری هم از تیم اضطراری نیست، بین همان چند اورژانسی که بود تقسیم شدیم. به هر اورژانی یک دکتر رسید. به یکی نرسید. قرار شد من به دو تا اورژانس برسم. شب، زیر آتش مدام باید بین این دو تا می رفتم و می آمدم. فکرش هم تنم را می لرزاند. فقط خدا خدا می کردم زخمی زیاد نباشد.
تمام شب، هر چه منتظر ماندیم، خبری نشد. زخمی بود؛ زیاد نبود. فکر کردم حتما مشکلی پیش آمده، نتوانسته اند زخمی ها را بیاورند عقب، مشکل که بر طرف شود همه را یک جا می آورند. تو این فکرها تا خود صبح هول و ولا داشتم. دم دمای صبح، کم کم سرو کله بچه های تیم اضطراری هم پیدا شد.